تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

من میترسیدم


    من میترسیدم 
    از همان لحظه ای به من نگاه کردی ترسیدم 
    از قهر ها و آشتی هایمان 
    از دلبری هایم و ناز کشیدن هایت ..
    از لبخندت ..
    از نگاه های زیرکانه 
    و گاهی خیره ماندنت به من .. قدم زدن هایمان 
    خندیدن هایمان و شاد بودن هایمان 
    من از همان اول ترسیدم 
    تو همان ماه بلندی بودی که نمیتوانستم به آن دست یابم مانند آرزو بودی 
    اما به دستت اورده بودم 
    من تورا داشتم 
    تمام روز هایمان را به تو فکر میکردم 
    صبح با ذکر تو بیدار و شب با ذکر تو در بستر میخوابیدم 
    جانِ جانانم... من به کائنات اعتقاد داشتم 
    نمیخواستم فکر کنم که از دستت میدم 
    ولیکن دائم در این فکر بودم 
    من میترسیدم 
    از نگاهت 
    من حتی به لکنت افتادم برای پاسخ سوال هایت
    و تو باز مانند حرف های همیشگی ات دلگرمم میکردی 
    جان جانانم 
    نازنینم 
    آرام باش من تا پای جان یار تو میمانم...
    تو همان یاری بودی که بهترین دوستم هم شده بودی 
    در اوج صمیمیت
    از خیره ماندن به چشم هایت خجالت میکشیدم 
    تو مرا اذیت میکردی و مداوم صدایم میزدی 
    بانوی من به من بنگر.. این چه شگفتی ای بود 
    در آغوشت آرام و در دلم طوفان 
    در تعجبم که چگونه این دو حس را کنار هم داشتم... یادش بخیر همان روزی که دستم را گرفته 
    دلم برایت رفت ..
    میدانستم 
    آخر این ترس از دادنت کار دستم میدهد 
    انقدر تورا در فشار احساساتم گذاشتم که غیر قابل تحمل شوم


    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1396 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : ,

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز جمعه 28 مهر 1396

  • تعداد وبلاگ :55487
  • تعداد مطالب :160036
  • بازدید امروز :359377
  • بازدید داخلی :42914
  • کاربران حاضر :247
  • رباتهای جستجوگر:391
  • همه حاضرین :638

تگ های برتر