تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

جاری

    گاهی وقت ها به خودم میگفتم

    کاش کمتر میدانستم

    کاش کمتر آینده را پیش بینی میکردم

    آخر سر این فکر ها و سروصدا ها در مغزم مرا به جنون میکشند

    خیلی وقت ها فکر پاک کردن وبلاگ به سرم میزد

    گاهی وقت ها فکر فروختن کامپیوتر

    بعضی وقت ها به سر میزد کل اتاق را سفید کنم و هیچ چیز رنگی داخلش نباشد 

    همیشه بیشتر از همه میدانستم با اینکه بچه بودم و این بود که مرا آزار میداد

    روحی بودم مانند بمب داخل یک جسم سرد که بمب را خنثی می کرد

    یک جسم آرام و با آرامش 

    شاید اگر وقت بود در گوشه ایی می نشستم و دردهایی که هیچکس معنی آنها را نیمفهمید نقاشی میکردم

    نقاشی هایی گنگ و نامفهوم از نظر خانواده

    من مثل آب بودم .. پاک و صاف و جاری

    حال هم مثل آب هستم البته نه پاک و نه صاف

    فقط کسی که با من همراه باشد تهش به دریا میرسد

    ولی اگر دلش را به سنگریزه های داخل روخانه خوش کند

    رسوب میشود و تا ابد به سنگ تبدیل میشود

    من همیشه اینگونه زندگی کردم

    به کسی نیازمند نبودم ولی 

    وقتی کسی همه محبت هایم را نادیده میگرفت ناراحت میشدم

    حال هم همینگونه است

    رفیقی که فکر میکردم میتوانم رویت برای همیشه حساب کنم

    رفتنت را ملالی نیست

    سرد بودنت را ملالی نیست

    ولی ای کاش زود قضاوت نمیکردی .


    پ.ن : نمیدونم چی مینویسم . اگه بی معنیه اگه تیکه تیکه اس .. بدونید حالم خرابه :(

    آقای ربات - رفیق .


    این مطلب تا کنون 3 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 7 خرداد 1396 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : , ,

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز جمعه 28 مهر 1396

  • تعداد وبلاگ :55487
  • تعداد مطالب :160036
  • بازدید امروز :359151
  • بازدید داخلی :42891
  • کاربران حاضر :254
  • رباتهای جستجوگر:387
  • همه حاضرین :641

تگ های برتر